![]() |
![]() |
|
|
من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم
شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم
هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم
شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم
یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1391ساعت 2:33 توسط وحیده افضلی |
|
|
يا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آيد
بنشسته سر راهش ، شايد ز سفر آيد تا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش كوكب شِمُرم هر شب ، شايد كه سحر آيد هر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدن بازش نگرم شايد يك بار دگر آيد او را طلبم هر شب شايد كه ز در آيد با كس نتوانم گفت من راز درون خویش كز درد غم هجرش دل را چه به سر آيد مي سوزم و مي سازم از درد فراق اما تير غم او بر دل افزون ز شمَر آيد یارب نظری کان شاه از پرده بدر آید |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1391ساعت 15:17 توسط وحیده افضلی |
|
|
هر راه بجز راه تو کج خواهد شد
بی لطف تو آسمان فلج خواهد شد ما منتظران اگر بخواهیم همه امسال همان سال فرج خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:58 توسط وحیده افضلی |
|
|
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که میزنیم ای آب موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بیتابیم دجله هر شب هزار و یک قصه از نیستان سامرا دارد مثل ما که هزار و یک سال است زائر غصههای سردابیم بی تو یک روزِ خوش نبود و نرفت آبِ خوش از گلویمان پایین یا سرابیم بی تو در پوچی یا که در خواب خویش مردابیم کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچکمان؟ و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم» آمدی بغض کوچهها وا شد، اشکها قطره قطره دریا شد با شما هر جزیره خضراء شد، در بهارت چه سبز و شادابیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 21:9 توسط وحیده افضلی |
|
|
ایجاز شاعرانه ی چشم تو تا کنون ما را کشانده است به اعجازی از جنون هر روز در هوای تو پرواز می کنیم هر روز می شویم چو خورشید ، سرنگون تا آستین به قصد تو بالا زدیم شد شمشیرهای تشنه به خون از کمر برون باید امید هر چه فرج را به گور برد بیهوده می بری دل ما را ستون ستون... این شعر هم ردیف غزل های چشم توست زخمی نزن که قافیه افتد به خاک و خون |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:47 توسط وحیده افضلی |
|
|
ازفکرگناه پاک بودن عشق است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:41 توسط وحیده افضلی |
|
|
سلام ای ماه مهجور زمستانهای ابرآلود!
چرا دیگر نمیتابد سرودت از محاق رود مگر روح اساطیر کهن باران بباراند به روی سرزمین های اسیر حلقههای دود به روی بام ها آیینهها گرم تماشایند افق های تباهی را برآ ای طلعت موعود نفیر کوزههای تشنه ی اعصار میگوید که عشق - این ماه سرگردان- زمانی این حوالی بود تو را با خوشه ی پروین همیشه جستجو کردم از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود دلم را این پرستوی غریب آشیان بر دوش بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود الا ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود! تو را تا کهکشان زخم موزونی دگر بدرود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:38 توسط وحیده افضلی |
|
|
در امتداد خزان ، روزها زمستانی و در غیاب شما ، آفتاب زندانی جسارت است ولی یک سوال می پرسم چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟ ببین برای شما جمعه ندبه می خوانند نوادگان زمین خسته از پریشانی چه وقت میرسد آقا نگاهتان باشد برای شب زدگان آیت غزل خوانی ؟ چرا نمی رسی ای منتقم ببین امروز به نیزه ها شده قرآن به دست شیطانی دوباره پنجره ها ، زل زدن به غربت شهر در انتظار شما ای طلوع پایانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 14:5 توسط وحیده افضلی |
|
|
خدا کند که بهار رسیدنش برسد شب تولد چشمان روشنش برسد چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز به این امید که دستم به دامنش برسد هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ که آن انارترین روز چیدنش برسد چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم که دست خالی شوقم به خرمنش برسد بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب! نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد خدای من دل چشم انتظار من تا چند به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟ چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟ خدا کند که از آن دور توسنش برسد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:50 توسط وحیده افضلی |
|
|
سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است "نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی"
غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی
نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا! از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو همه شب رام رامی گفت و من الله اللهی
هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد دعای آل یاسین خوانده ام با شعر کوتاهی
اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی اگر مهری ست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 20:10 توسط وحیده افضلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا شعرهای شاعران را برای امام زمان(عج) جمع آوری می کنم.متاسفانه در وبلاگ ها و سایت ها شعرهای فراوانی یافت می شود که نامی از شاعرانشان نیست. و این بزرگترین بی احترامی به یک شاعر و یکی از زشت ترین کارهایی ست که در این فضای مجازی می توان انجام داد.کسانی که به این وبلاگ می آیند حق ندارند شعری را بدون نام شاعرش از این جا برداشت کنند و جای دیگر بگذارند...
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1391 تیر 1391 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 |
|
RSS
|